صفحه اصلي > اخبار سایت 
 


  چاپ        ارسال به دوست

گفتگو با ایثارگان دانشگاه

دکتر مهرداد احمدی: ایثارگران و جانبازان به‌هیچ‌عنوان از کسی طلبکار نیستند

دکتر مهرداد احمدی، از مدیران فعال و پویای دانشگاه، با زبانی شیرین و گویا به بیان خاطراتش از دوران دفاع مقدس می‌پردازد. خاطراتی که حتی تصور آن هم هولناک است. لغت اسارت بیان‌گر دردهای بسیاری است که او با شوخی و خنده شیرینش می‌کند و نمی‌گذارد درک کنیم که سالها در عمق فاجعه زندگی کرده است.
در آستانه 26 مرداد، سالروز ورود آزادگان به میهن اسلامی، گفت و گویی با این آزاده گرانقدر ترتیب دادیم.

لطفاً خودتان را معرفی کنید.
 بسم‌الله الرحمن الرحیم، دکتر مهرداد احمدی متولد سال 1348 در تهران هستم. بیشتر قسمت زندگی خود را در تهران‌پارس بودم. دوران ابتدایی، راهنمایی، دبیرستان و دانشگاه را نیز در همان منطقه تهران گذراندم. 2 خواهر و 3 برادر دارم. در سال 1376 ازدواج کردم و خداوند به من دو دختر عطا کرده است. دختر بزرگم 12 سال و دختر کوچکم 9 سال دارد.

در کدام دانشگاه و رشته تحصیل‌کرده‌اید؟
در سال 71 در رشته پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران قبول شدم.

چرا رشته پزشکی را انتخاب کردید؟
واقعاً خودم هم نمی‌دانم، من دیپلم ریاضی داشتم و به‌شدت در حفظ کردن مطالب ضعیف بودم به‌طوری‌که کمترین نمراتم مربوط به ادبیات و بینش اسلامی بود؛ در مقابل در دروس ریاضی، جبر و فیزیک نمرات بالای 19 داشتم. نمی‌دانم چطور مسیر زندگی من تغییر کرد. خواهر بزرگم به من سفارش کرد در رشته پزشکی ادامه تحصیل دهم و من هم همین کار را کردم. بعد از قبولی‌ترم اول هم کاملاً گیج بودم و خیلی از اصطلاحات را متوجه نمی‌شدم. خیلی از کلمات را حفظ کرده بودم و معنی مفهوم آن را نمی‌دانستم.

اگر به گذشته بازگردید، باز هم پزشکی را انتخاب می‌کنید؟
بله قطعاً پزشکی را انتخاب می‌کنم.

لطفاً مقداری از فعالیت‌های علمی، پژوهشی و اجرایی خود بگویید.
بعد از اتمام درس کار تحقیقاتی را با همکاری دکتر محققی که زمانی معاون آموزشی وزارت بهداشت بود، انجام دادیم. البته این پروژه قبلاً انجام‌شده بود اما به علت حجم نمونه وسیع و بیمارانی که اکثراً دارای مشکل پیچیده‌ای بودند و یا فوت‌شده بودند، نیمه‌کاره رهاشده بود. مابعد از یک سال و نیم این کار را به اتمام رساندیم.
یک سال بعد از فراغت از تحصیل به‌عنوان پزشک شبکه بهداشت و درمان وارد دانشگاه علوم پزشکی تهران شدم. در این سال‌ها در قسمت‌های مختلف بودم تا زمانی که به معاونت درمان آمدم و از سال 92 تاکنون به‌عنوان دبیر مرکز مدیریت حوادث و فوریت‌های پزشکی دانشگاه مشغول خدمت هستم.
 

انگیزه شما برای حضور در جبهه چه بود؟

محل زندگی ما وضعیت رفاه بهتری نسبت به بسیاری از مناطق تهران داشت. ما از سال 55 به مساجد رفت و آمد داشتیم و در کلاس قرآن شرکت می کردیم. بعد از انقلاب از تابستان 58 حضور فعال ما به‌صورت منسجم در مسجد و در قالب فعالیت‌های فرهنگی شکل گرفت. دوستان آن دوران اکثراً شهید شدند. من اولین بار کار با اسلحه را از شهید ناهیدی فرمانده تیپ ذوالفقار یاد گرفتم. جنگ شروع شد و شاهد بودم دوستان بزرگ‌تر از خودم به جبهه اعزام می شوند، این‌ها باعث شد زمینه‌های فکری برای حضور در جبهه در ما ایجاد شود. یکی از مخالفین همیشگی این مسئله پدرم بود. پدرم معتقد بود که درس واجب‌تر است. اولین بار در سال 64 در سن 15 سالگی با جعل شناسنامه اعزام شدم. قبل عملیات والفجر 8 به جبهه رفتم و این حضور مداومت پیدا کرد تا اواخر سال 65 که در شلمچه و در عملیات کربلای 5 اسیر شدم.

از نحوه اسیر شدنتان بفرمایید.
سال 65 وضعیت متفاوت بود. بعد از عملیات والفجر 8 عراقی‌ها به موضع دفاعی رفتند و شاید اگر کشورهای دیگر کمک نمی‌کردند، وضعیت جنگ به نفع ایران تمام می‌شد. امام هم فرمودند امسال سال سرنوشت جنگ است. برای ما که جوان‌تر بودیم، فکر می‌کردیم جنگ تمام می‌شود ولی واقعیت این بود که سرنوشت جنگ در این سال نوشته شد. عراقی‌ها از تاکتیک معروف دفاع متحرک استفاده کردند و چند منطقه شامل مهران، ارتفاعات پیران شهر و قسمت‌هایی از جزیره مجنون را پس گرفتند. مجدداً بچه‌های ما در عملیات کربلای 1، مهران، در عملیات کربلای 2، منطقه حاج عمران و جزیره مجنون را پس گرفتند. برد نظامی در ظاهر با ما بود. در تاریخ دفاع مقدس مشخص است هر زمان که ما به خودمان مغرور شدیم، شکست خوردیم. به‌عنوان‌مثال بعد از فتح خرمشهر بچه‌ها خیلی مغرور شدند و در عملیات رمضان با مشکل برخوردیم. در عملیات محرم وضعیت بهتر شد و دوباره در والفجر مقدماتی ضربه سنگینی را متحمل شدیم. عملیات کربلای 4 هم تقریباً همین‌طور بود و بچه‌ها پارچه نوشته‌هایی از قبل با مضامین بصره را خدا آزاد کرد، آماده کرده بودند و اطمینان بسیار زیاد داشتند که ما بصره را فتح می‌کنیم. عراقی‌ها حاضر بودند نصف عراق را بدهند ولی بصره را ندهند. به همین علت دژ محکمی اطراف بصره بسته بودند. طرح عملیات خیلی خوب بود و اگر موفق می‌شد حتماً بصره سقوط می‌کرد.
متأسفانه عملیات لو رفت و مجموع نیروهای نظام تصمیم گرفتند عملیات انجام شود ولی نیروها را به یک‌سوم کاهش دادند. بعدها که صحبت می‌کردیم من به دوستان می‌گفتم که چرا باوجود اطلاع عراقی‌ها از عملیات، این عملیات انجام شد که آنها گفتند ما هنوز امید داشتیم روزنه جزیره سهیل باز شود. اگر این اتفاق می‌افتاد، قطعاً ابوالخصیب و بصره سقوط می‌کردند. ولی متأسفانه این روزنه‌باز نشد. اگر بصره سقوط می‌کرد با توجه به این‌که فاو هم‌دست ایران بود، ارتباط عراق با خلیج‌فارس کلاً قطع می‌شد. بچه‌ها با آگاهی از اطلاع عراق از عملیات به میدان رفتند و عملیات شکست خورد. سپاه بلافاصله تصمیم گرفت در همان منطقه عملیات انجام دهد که عملیات کربلای 5 انجام شد و موفقیت آن بسیار زیاد بود، هرچند جنگ سختی بود. دریادار شمع خوانی در برنامه‌ای صحبت جالبی داشت و می گفت «عراقی‌ها در عملیات کربلای 5 دو راه داشتند. یا خاک بدهند و یا نیرو و تصمیم گرفتند ارتش خود را بدهند و خاک را حفظ کنند.» هرچند نفوذ در خاک عراق زیاد نبود ولی ارتش عراق منهدم شد.
پس از مرحله اول کربلای 5، در مرحله سوم مجدد وارد عمل شویم. بچه‌ها تجهیز شدند و در کانال‌هایی قبل از شهرک دویجه عراق مستقر شدند. صبح قرار بود به شهرک دویجی حمله کنیم. شب سروصدا و درگیری زیاد بود. صبح دویجی آزادشده بود و در خاک‌ریزی قرار گرفتیم که پشت آن جزیره توهه و شلحه قرار داشت. نهری ازآنجا می‌گذشت که از نهر جاسم می‌آمد و به اروند صغیر معروف است. جزیره شلحه به بصره راه داشت و ما باید وارد جزیره شلحه می‌شدیم. منطقه به‌شدت زیر آتش عراق بود به حدی که امکان ایستادن نبود. به‌صورت ستونی از یک منطقه باز باید وارد جزیره شلحه می‌شدیم.
 
شب قبل عملیات در پشت جزیره خوابم برد، خواب دیدم نخلستانی مه‌گرفته است و من داخل آن شدم و به دوستانم گفتم «بچه‌ها من دیگر ازاینجا برنمی‌گردم.» صبح از پشت خاک‌ریز آمدم بیرون دقیقاً همان صحنه و نخلستان را دیدم. دو تیربار ضد هوایی 4 لول هم در این منطقه کار می‌کرد و کسی که می‌خواست از این منطقه عبور کند، تقریباً تکه‌تکه می‌شد. بلند شدم و شروع به دویدن کردم و از آن منطقه گذشتیم. وارد جزیره شدیم، درجایی که تلمبه‌خانه بود و آب از اروند صغیر به نخلستان می‌ریخت. آتش زیاد بود و تا آنجا نصف گروهان ما مجروح شدند و به عقب برگشتند. 4، 5اسیر هم گرفتیم. از جزیره روبه‌رو هم بالگردهای عراقی تیراندازی می‌کردند و ما از همه طرف زیر آتش بودیم. به‌قدری فشار به لشکر 5 نصر زیاد شد و شهید دادند که به عقب برگشتند و سمت راست ما را خالی کردند. ما وسط حفره‌ای بودیم که نه راهی برای بازگشت داشتیم و نه راهی برای جلو رفتن وجود داشت. سر سه‌راهی رفتیم و سنگر زدیم، تقریباً همه بچه‌ها مجروح بودند. در سنگر ما، به جزء من، شهید عسگری و شهید پورشیخ بودند. شب شد و کم‌کم متوجه شدیم عراقی‌ها ما را محاصره می‌کنند. تنها راه ارتباطی با عقب از طریق بی‌سیم بود. آب و غذا نداشتیم و مهمات ما بسیار کم بود. از عقب اطلاع دادن برای کمک می‌آیند. ولی مشخص بود فاصله ما با آن‌ها خیلی زیاد است و امکان کمک کردن وجود نداشت. سردار بزرگ آذری فضلی بارها پشت بی‌سیم گریه می‌کرد که من می‌خواهم بیایم کمک، ولی نمی‌توانم.
شب اول خوابیدیم و ساعت 10 صبح بود که صدای تانک شنیدیم. یکی از تانک‌ها و یک لودر را گرفتیم و عراقی‌ها عقب‌نشینی کردند. روز دوم هم تمام شد. به علت گلوله‌باران، بچه‌ها یکی‌یکی شهید می‌شدند. آب نداشتیم چون اروند صغیر پر از جنازه بود، آب قابل آشامیدن نبود. از نخلستان خرما می چیدیم و می‌خوردیم.
در روز سوم قرار گذاشتیم به عقب برگردیم، هرچند اطلاع نداشتیم عقب چه خبری است. بچه‌ها گیر افتاده بودند و ذره‌ذره آب می‌شدند. مجروحان را در سه‌راهی جمع کردیم. یکی از آن‌ها شهید حکمت پناه وضعیت خوبی نداشت. از ناحیه شکم ترکش‌خورده بود. روده هایش بیرون از شکم بود و بچه‌ها با چفیه بسته بودند. مجروحان را در سه‌راهی خواباندیم به این امید که ما می‌رویم، راه را باز می‌کنیم و برمی‌گردیم و آن‌ها را با خود می‌بریم. درگیری شروع شد و از سمت راست من که رودخانه بود یک عده رفتند. ما هم که خواستیم برویم راه بسته شد. تنها 8 نفر مانده بودیم و تصور در ذهن ما این بود که همه رفتند و ما 8 نفر ماندیم. غافل از اینکه 8 نفر دیگر هم هستند که درراه برگشت به‌جای سه‌راهی به نخلستان رفته و فکر می‌کنند که تنها هستند. آن‌ها صبح اسیر شدند. ما به سه‌راهی برگشتیم. هیچ‌کدام سالم نبودیم.
از پایین جزیره یک عده کماندوی عراقی به جزیره آمدند و تصورشان بر این بود که شاید کسی باقی نمانده باشد. من و شهید عسگری تیربار برداشته به نیزار رفتیم که بتوانیم جلوی آن‌ها را بگیریم. ۲۱ نفر از جلوی من رد شدند. تا صدای رضا رحیمی آمد، آن‌ها متوجه شدند کسی هست و سریعاً محو شدند. ما حتی فرصت نکردیم تیراندازی کنیم. سپس از جزیره روبه‌رو به‌شدت به سمت ما تیراندازی شد. مجروحان را در سینه‌کشی در کنار رودخانه خوابانده بودیم و مجبور شدیم از سه اسیری که داشتیم، یکی را بلند کنیم که بگوید من عراقی هستم، من را نزنید و تیراندازی قطع شد.
سه اسیر را آزاد کردیم. مجروحان همان‌جا ماندند و کمی اسلحه پیش آن‌ها گذاشتیم. سلاح‌هایی که فکر می‌کردیم ممکن است به دست عراقی‌ها بیفتد، اوراق کردیم. به نخلستان رفتیم. سلاح آن‌چنانی هم نداشتیم. در اسلحه من 13 گلوله بود، البته من در جیب شلوارم همیشه یک نارنجک برای روز مبادا نگه می‌داشتم. داخل نخلستان رفتیم. نزدیک تلمبه‌خانه منتظر شدیم که ببینیم چه کنیم. صدای عراقی‌ها را شنیدیم. دیدیم حدود 60، 70 نفر دشتبان برای پاک‌سازی آمده بودند. متوجه ما شدند و شروع کردند دورتادور ما از همه طرف تیراندازی کردند. رأی گرفتیم که اسیر بشویم یا بجنگیم و شهید شویم. در شرایطی که مجموعاً یک خشاب هم نداشتیم و در شرایط بد جسمانی بودیم، راهی جز اسیر شدن نداشتیم. من در زمان تسلیم بلند شدم، ضامن نارنجک را کشیدم و پشتم نگه داشتم. افسر عراقی دائماً می‌گفت دستت را بالا ببر و تیراندازی کرد. تیر به تنه نخل خورد و کمانه کرده و به‌پای من اصابت کرد. دست من جلوی صورتم آمد و باز شد. نارنجک افتاد زمین و من روی نارنجک افتادم. منتظر عمل کردن نارنجک بودم که عمل نکرد. اسیر شدیم. بعد چند ساعت ما را به بصره منتقل کردند و ما آن زمان متوجه اهمیت منطقه شدیم زیرا منطقه‌ای که ما بودیم به بصره بسیار نزدیک بود. ما را به مدرسه فلسطینی‌ها بردند. بازجویی خاصی نمی‌کردند و بیشتر کتک می‌زدند. بعد ما را با خودرو ایفا به‌جایی که بچه‌ها، اتاق نقشه می‌گفتند، منتقل کردند.
ایفا کامیون نظامی است که کف آن دومتر از زمین فاصله دارد و ما را با چشم و دست‌بسته پایین می‌انداختند.‌ ما را بعد از ضرب و شتم به اتاق T شکلی بردند. من از زیر چشم‌بند نگاه کردم و دیدم ۸ نفر دیگر گروه ما هم آنجا هستند. تک‌تک بچه‌ها را به اتاقی می‌بردند. نوبت من شد، وارد اتاق شدم. یک اتاق بزرگ بود که نقشه بزرگی روی دیوار داشت و همه افسران ارشد سپاه سوم و هفتم عراق در آن نشسته بودند. جلوی در یک سروان نیروی مخصوص با دو متر قد ایستاده بود و تنه یک درخت دستش بود و با آن کتک می‌زد.
از شدت درد بچه‌ها بی‌هوش شدند. صبح با ریختن آب همه را به هوش آوردند. ما را با چشم‌بسته به سمت پادگان بردند که اداره استخبارات ارتش عراق بود. زمانی که رسیدیم، هنگام ظهر بود که بخاری اتوبوس روشن کردند درها را بستند و رفتند. داخل اتوبوس به‌شدت گرم شده بود. یک ساعت و نیم ما را نگه داشتند و ۴ نفر از گرما و جراحت شهید شدند. همه را با مینی‌بوس سفیدرنگی به منطقه‌ای به نام الرشید بردند. جای بسیار مخوفی در عراق است و همه اسرا به این مکان رفتند. ما ۳۲ نفر را در اتاق ۸۰ متری با کف و دیوارهای سنگی منتقل کردند، تقریباً همه بچه‌های گردان المهدی و تعدادی از گردان ۵ نصر بودند. محیط جدید با کلی دیوارنوشته وجود داشت. من اولین جمله‌ای که دیدم این بود که «بچه‌های تهران عشق است» و همین قوت قلبی بود که عده‌ای قبلاً اینجا بودند و سالم رفتند.
 
 مقداری غذا که شامل لوبیای پخته و برنج و یک سطل آب بود، آوردند. ۸ روز آنجا بودیم و روال همین بود. صبح غذا می‌آوردند و بازجویی می‌کردند. بعد ۸ روز ما را به زندان الرشید بغداد منتقل کردند. جایی شبیه قبر که سلول بود. اولین نکته قابل‌توجه بوی تعفن وحشتناک بود. اسرای کربلای ۴ یک ماه بود با بدن زخمی همان‌جا بودند. مکان بدون تهویه و اصلاً جایی برای نفس کشیدن وجود نداشت. آقای طاهری از بچه‌های اصفهان ما رابین اتاق‌های مختلف تقسیم کرد. من و مرحوم عسگری و حاج‌آقا خالدی و غنی زاده در یک اتاق بودیم. اتاقی که تقریباً ۴ در ۵ بود و در بهترین حالت ۴۳ نفر شب در آن اتاق می‌خوابیدیم. از ۴۳ نفر 3 مجروح درازکش بودند. درواقع خوابیدن نبود و بچه‌ها مثل توپ کاموایی در هم می‌رفتند. گاهی نوبتی می‌خوابیدیم و گاهی عده ای می‌ایستادند و عده‌ای می‌نشستند و عده‌ای می‌خوابیدند.
بعد از ۸ روز بچه‌های کربلای ۵ را برای فیلم‌برداری به بصره بردند. مجدداً به الرشید برگشتیم و حدود یک ماه آنجا بودیم. سپس ما را به لشکر ۱۰ زرهی منتقل کردند. در آنجا سربازان ‌منطقه همه‌چیز ازجمله سیم‌خاردار، چوب و کابل داشتند اما اسلحه‌ای نبود. در اتوبوس که باز شد و نگهبان عراقی که بین بچه‌ها به علی آمریکایی معروف بود، (چون همیشه لباس پلنگی می‌پوشید و تیپ و قیافه آمریکایی داشت.) به داخل اتوبوس آمد، در شرایطی که حالت عادی نداشت و مست بود. ما خیلی دلهره داشتیم و صداهایی که مثل کتک خوردن بود را می‌شنیدیم، اما اطلاعی نداشتیم بیرون ماشین چه خبر است. رضا رحیمی ‌کنار من نشست و گفت ذکر بگو که آرام شوی و من تنها ذکری که به خاطرم رسید «لاحول و لا قوت الا بالله» بود. چند مرتبه گفتم و آرام شدم. در اتوبوس که باز شد، پیاده شدیم. از داخل تونل مرگ معروف باید عبور می‌کردیم. در حالت عادی اگر کسی از این تونل عبور کند، باید در تاریخ ثبت شود. من‌ بعد از عبور، در آسایشگاه تازه متوجه شدم که اصلاً نمی‌توانم راه بروم.
اردوگاه 11 تکریت، ۶ کیلومتری تکریت بود و زمستان‌های به‌شدت سرد و تابستان‌های بسیار گرمی داشت. ما را در حیاط که باران شدید می‌آمد، بردند و همه را تا بعدازظهر آنجا زیر باران نگه داشتند. هوا خیلی سرد بود و امیدی به زنده ماندن نداشتیم. هنگام غروب ما را داخل بردند و یک جفت دمپایی و لباس و حوله کوچک و صابون دادند. دو ماهی حمام نرفته بودیم و به حمام رفتیم. به حدی بیرون سرد بود که ما متوجه سردی آب نشدیم. بعد پتو و تی دادند و ما متوجه شدیم اینجا ماندگار هستیم.
در اردوگاه روزی چند مرتبه گاهی ۱۲ مرتبه تعداد ما را شمارش می‌کردند. روزی دو ساعت صبح و بعدازظهر وقت هواخوری داشتیم. صبح‌ها شوربا که غذایی مخلوط برنج و عدس بود و عراقی‌ها دوست داشتند، به‌اندازه ۴ یا ۵ قاشق می‌دادند. ظهر برنج بود با آب پیاز و کلم و شب‌ها 3 عدد مرغ را به ۱۰۰ نفر می‌دادند. در زمان اسارت بچه‌ها برای جلوگیری از اتلاف زمان مطالبی را که می‌توانستند به یکدیگر آموزش می‌دادند.
در زمان اسارت فشار زیاد بود و اتفاقات عجیبی می‌افتاد.‌ و کش‌وقوس بین ما و عراقی‌ها وجود داشت. مخصوصاً برای ما که صلیب سرخ از وجودمان اطلاعی نداشت و اسرای اردوگاه ما را ندیده بود، تهدید به کشتنمان می‌کردند.
تعدادی از بچه‌ها در این اردوگاه شهید شدند، ازجمله محمدرضایی که زیر شکنجه شهید شد. شهید رضایی از بچه‌های اطلاعات عملیات لشکر ۵ نصر بود که از شهرت رشادتش شناسایی شد. از صبح تا عصر شکنجه شد و مجتبی سنقری شاهد این شکنجه بود و هیچ زمان نگفت که چه دیده است. شکنجه‌هایی از قبیل ریختن آب جوش روی بدنش، غلتاندن روی خرده‌شیشه، پاشیدن نمک روی زخمش و انداختن در دیگ در حال جوشیدن. عراقی‌ها بعد از شهادتش جسد وی را روی سیم‌خاردار انداختند و به رگبار بستند تا وانمود کنند در حال فرار بوده است. دوران اسارت کلاً به همین روال گذشت.

چه مدت اسیر بودید و چگونه آزاد شدید؟
۴۳ ماه و ده روز در عراق بودیم. دقیقاً روز آزادی ما صلیب سرخ ما را دید. بعد از پذیرش قطع‌نامه، نامه‌نگاری آقای هاشمی در حال انجام بود. متوجه اتفاقات شدیم، ولی امیدی وجود نداشت. در نامه آخری که صدام به آقای هاشمی نوشت، قرارداد الجزایر را پذیرفت. متوجه شدیم قضیه قطعی است.
روزی عده‌ای از طرف صلیب سرخ آمدند، برگه‌ها را پر کردیم، چون به زبان انگلیسی مسلط بودیم. از ما خواستند پناهنده سوییس شویم که نپذیرفتیم. به مرز خسروی رسیدیم. برای اطلاع به خانواده شماره تلفن دادیم. با پدرم تماس گرفته بودند و اطلاع دادند که خیلی جدی نگرفته بود. ۴۸ ساعت قرنطینه بودیم، سپس اسم‌های ما را از رادیو اعلام کرد. بعد قرنطینه به تهران آمدم و با بچه‌های سپاه به خانه رفتیم. خانه چراغانی بود. من همه را می‌شناختم ولی آن‌ها مرا نمی‌شناختند.
   

برای ادامه درمان به خارج از کشور سفر نکردید؟
کمر، دست و پای راستم مجروح شده بود. نیازی نبود برای درمان به خارج از کشور بروم و در همان زمان اسارت زخم‌ها بسته‌شده بود. هرچند عوارض آن‌ها وجود دارد.

دوستان زمان جنگ خود را به خاطر دارید؟
با بچه‌های اردوگاه یازده سالی است که هرسال در یک شهر همایش داریم. این گردهمایی سال ۹۴ در تهران برگزار شد و امسال در مشهد برگزار می‌شود.
  

تأثیرگذارترین فرد در زندگی شما؟

درگذشته دو برادر بنام‌های صفا و کیا مظفری که هر دو شهید شدند. در زمان حال، همسرم که همیشه کنار من بوده است.
    

رشته ورزشی موردعلاقه تان؟

بسکتبال، البته الآن به خاطر وضعیت پاهایم نمی‌توانم بسکتبال بازی کنم ولی شنا می‌کنم.

بهترین دوره زندگی؟
چهار سال دوران زندگی در عراق و اسارت. دوستانی مثل آن زمان دیگر وجود ندارد.
 

نقش ایثارگران در انتقال مفاهیم به نسل جدید چیست؟

شاید واقعاً این کار امکان‌پذیر نباشد. اگرچه فیلم ساخته می‌شود و کتاب و خاطره نوشته می‌شود؛ اما تا کسی در آن فضا و محیط نباشد، نمی‌تواند درک کند. تا نبیند متوجه نمی‌شود در شرایط سیاسی‌کاری نمی‌توان کار فرهنگی انجام داد. برای انتقال این فرهنگ نیاز به شرایط آرام و جوی به‌دور از سیاسی‌کاری است. می‌توان در سیستم آموزش‌وپرورش و به‌آرامی این فرهنگ را به نسل بعد منتقل کرد.
 
سخن پایانی؟
 از زحمات شما تشکر می‌کنم. ایثارگران و جانبازان به‌هیچ‌عنوان از کسی طلبکار نیستند و همه دنبال اصلاح امور بودند و هستند. فقط باید بیشتر به آن‌ها بها داده شود و مورداحترام قرار گیرند.




١٤:١٦ - سه شنبه ٢٤ مرداد ١٣٩٦    /    عدد : ٧٠١٣٩    /    تعداد نمایش : ٤٠٧







اخبار داخلی آرشیو ...


همایش و سمینار آرشیو ...